هیس !
صحبت از دلتنگی و
بود و نبود و
حتی دوست داشتن ،
بماند برای بعد !!!
حالا فقط
آهسته در گوشم بخوان ...
صدایش را شنیدی امروز !!!
همین ...
هفت روز مونده به رفتنم ،
هفتا گلم شد شش تا
!!!
خیلی اتفاقی !!!
و این و می شه به حساب خیلی چیزا گذاشت !!!
می دونم ...
دیگه دوسم
نداری ...
از بس توهّم پاک تو را بغل کردم ،
تهوعم آمد ...
بیا تو
را که سر تا پا کثافتی ...
بازم ... همین !

به ساعت نگاه می کنم ...
حدود سه نصف شب است ...
چشم می بندم ،،
که مبادا چشمانت را
از یاد برده باشم ...
اما ؟؟؟
.

وقتی نیستی ...
خیابونا زود تموم می شن ...
کوچه ها جمع ...
خونه ، تنگٍ تنکٍ تنک ...
مثل دل من ...
وقتی نیستی ...
چه الکی منتظر بودم
باید زودتر می فهمیدم که فراموش شدم...
پ.ن:مرمر خانومی به خاطر حضورت و بودنت ممنون.
خرس قهوه ای شیطون از بودن تو هم یه عالمـــــــــــــــــه مرسی.
بهار خانومی گل ممنون که بودی.
اگه امروز شماها نبودین نمی دونم چجوری می گذروندمش!
فرصت بود ... 
اصلآ در این شکی نیست ...
که من خیلی کوچک کوچک کوچکم ...
اما نمی دونم تنهاییم از کجا آب می خوره که حتی گوشه ای از اونو ....
هیچکدوم از این آدم های بزرگ بزرگ بزرگ
پر نمی کنن !!!
این بودن ...دلش مسجدی می خواست ...
با گنبدی فیروزه ای و مناره ای نه خیلی بلند ...
با پیرمردی که هر صبح و هر شب بر بالای آن اذان بگوید ...
دلش هوای محله ای قدیمی را کرده بود . با پیرزن هایی ساده و مهربون که بی تاب غروبند .
اما محله شان مسجد نداشت .
فرشته ها که خیال و آرزوی قشنگش را می دیدند ، گفتند : حالا که مسجدی نیست ، خودت مسجدی بساز .
او گفت : چه خیال قشنگی . اما من که چیزی ندارم . نه زمینی ، نه چیزی که بشه با هاش مسجد ساخت و نه ساختن بلدم .
فرشته ها گفتند : این مسجد از جنسی دیگر است ... مصالحش را تو بده ، ما می سازیم ...
اما او هر بار فقط آه می کشید ...
و نمی دانست با هر آه ، با هر بغض ، با هر کلمه ، با هر ذکر آجری به آجرهای مسجدش اضافه می شود .
آرام آرام ...
با کلمه - با ذکر - با عشق - با راز و نیاز ...![]()
با تکه های دل و پاره های روح ، مسجدی بنا شد ...
مسجدی که مناره اش دعایی بود و هر کاشی آبیش ، قطره اشکی ...
پس آدم ها همه معمارند ...... معمار مسجد خویش ...
......
مسجدی بنا کن ، پیش از آنکه آخربن اذان را بگویند ....
بارون می یاد ...
یادته؟؟؟
بارون باشه ... تو باشی ... یه خیابونی که ته نداشته باشه ...
بارون هست ...
خیابون هم هست ...
اما ...
تو کجایی؟؟؟
دلم انگاری گرفته ...
کی گفته بود که تنهام ...
وقتی تو رو ندارم ...
بازم می گم بدونی ...
منم خدایی دارم ...
همین !!!
دستمو بگیر ...
چشم انتظارم ...
من که کسی رو ... جز تو ندارم ...
دستمو بگیر ...
ترسی نداره ... یه بار دیگه ... بازم دوباره ...
به همین سادگی رفتی ...
عزیزم ...
سهم تو شد روز تازه ...
سهم من ، اشک که ...
بریزم ...
گله از تو نیست ...
عزیزم ...
دارم از دوریت می میرم ....
تا کنار من ، نسوزی ...
همین ...
ای تو پیدا شده تو لحظه ی انتخاب دلم ...
چه حقی داشتی یکی یکدونم بشی ؟؟؟
من عاشقم !!!
می خوای بری ؟؟؟
اوهوم ؟؟
باشه ...
اما ... کار هر روزم می شه بگم :
گلم کجایی ؟؟؟
یکی داوطلب نیست ، برود بهشت برایمان عشق بیاورد ؟؟؟
می گویند آنجا فراوانی عشق است .
عشق توی انبارها هم دیگر نیست ... نایاب شده ...
مرا ، به بهشت راه نمی دهند ... وگرنه ، خودم می رفتم ...
یکی هست برود بهشت یا نه ؟؟؟
" پاییز آمده است "
اوهوم پاییز اومده ... اما نه هر پاییزی ... یه پاییز، با یه رنگ و بوی دیگه ...
شاید پاییز زندگی ...
حالا دیگه از برگ ریز و خش خش برگها زیر پام ...
از اون همه که گفتن ومی گن ... حالم به هم می خوره ...
هی گفتیم و گفتن ... چی شد؟؟؟
کسی به یادش موند ؟
کسی خم به ابرو آورد ؟ می یاره ؟
" پاییز و بهار موسمی خوش است که دل خوش باشد ، که نیست ... نیست ... "
همین ! ! !
حالا تو این برگ ریز سمج من ...
هیشکی نیست ... منم !!!
با اومدنت ... یه ستاره اومد اینجا
اومد و بهار رو آورد...
اومد و پرنده رو صدا کرد...
اومد و روزهای خالی من رو پر کرد...
اومد و من ... غرق بی بهانگی شدم...
هر روز می گذره... هر روز یه دنیای جدید دیگه... هر روز شاید آدمهای جدید دیگه...
زندگی می گذره... روزا می رن... من هم باید با این روزا بگذرم دیگه...
چی کار می شه کرد؟؟؟
تویی که منتظرت بودم... تویی که فکر اومدنت رو از سرم
بیرون کرده بودم... بعد از این همه وقت اومدی... اومدی و
من ، می خوام با تو یه راه جدید و شروع کنم...
تویی که تو هستی...
تنهام نذاریا...
هر شب تیکه تیکه های کهنه ی نوشته هامو٬ خاطره هامو کنار هم می چینم ... باز هم به همین حقیقت تلخ می رسم که... تو هم با من نبودی...
می خوام دوباره شروع کنم....
خدایا کمکم می کنی؟؟؟
قصه های مامان جون هنوز با منه...
مامان جون دیگه قصه نمی گه...
دلم براش تنگ شده...یه عالمه...
امروز شد چند سال که ازمون دوره؟؟؟
دلم برای روی کاپوت نشستن...
با صدای بلند خندیدن...
روشن نشدن ماشین و خوشحالی من...
چهارشنبه ها و خوردن آب انار...
جاده ی فشم و بلند خوندن آهنگ ها...
بی حوصلگی و کوهسار و داد زدن...
کوچه مریم و ... هزار تا خاطره ی دیگه...و آخر آخرش...
دلم برای روزای قشنگ با هم بودن تنگ شده...!
تکرار یاد تو تکراری نیست...
هر بار نوشتن از تو ، اتفاق تازه ایه...
تو بودی و سکوت و دستای سرد پاییز و گرمای حضورت...
تو رفتی و سکوت و دستای سرد پاییز وتنهایی من...
چرا این روزا تموم نمی شن؟؟؟ چرا این همه زیادن؟؟؟چرا لحظه های خوب این همه زود می رن اون وقت این روزا که این همه زشتن نمی گذرن...
خب ببخشید...
نه..به خدا ناشکری نمی کنم...
فقط زیادی خستم...
فقط دلم پاییز پارسال و می خواد...همین..!
نمی دونستم...
نمی دونستم بعد از اون همه...
ترس خوردن...
از غصه نمردن...
نگران بودن،شاد بودن،شادی کردن،خندیدن،گریه کردن...
خداحافظ گفتن و سلام شنیدن...
سلام گفتن و خداحافظ شنیدن...
حالا باید بمونم...
بمونم و...
تیکه تیکه های دلم رو...
به یاد تو که تمامی من بودی...
پر غرورو سخت و عذاب آور...
به هم ببندم.
یک شب...
به خوابم آ مدی!
گفتی:بنویس!
گفتم:بنویسم ، تا چه کسی بخواند،بشنود؟؟؟
گفتی:من!
گفتم:تو که نیستی! عزیز!
گفتی: تمام این لحظه ها را، با چه کسی حرف می زدی؟؟؟ برای چه کسی می نوشتی؟؟؟
گفتم:با خودم! برای خودم!
گفتی:من در تو زنده ام!
گفتم: از این به بعد...
تنها برای تو می نویسم!!!!
دیگه اینجا کسی نیست سرزنشم کنه...
دیگه اینجا هیشکی نیست بگه کارم غلطه یا درست...
دیگه اینجا با حرفام٬با دلتنگیام٬با گریه هام کسی رو ناراحت نمی کنم...
دیگه اینجا می دونم که اشتباه کردم...
دیگه خودم رو گول نمی زنم...دیگه الکی خودم و امیدوار نمی کنم که شاید یه روزی دوباره....
دیگه نیکو و احساسشو ٬خاطره هاشو٬تنهاییاش اینجان. همین...
**********************************
چقدر دوری سخته...چقدر سخته که یکی رو روزی ۲بار ۳بار ببینی و یه دفعه این همه روز نبینیش...چقدر سخته که با یکی روزی شاید بارها حرف بزنی و یه هو این همه روز صداش رو هم نشنوی ....اما چی کار می شه کرد...این یه دوره رو هم باید زندگی کرد...اما دروغ نیست اگر بگم که بی تو٬زنده مانی می کنم...نه زندگانی...