دلش مسجدی می خواست ...
با گنبدی فیروزه ای و مناره ای نه خیلی بلند ...
با پیرمردی که هر صبح و هر شب بر بالای آن اذان بگوید ...
دلش هوای محله ای قدیمی را کرده بود . با پیرزن هایی ساده و مهربون که بی تاب غروبند .
اما محله شان مسجد نداشت .
فرشته ها که خیال و آرزوی قشنگش را می دیدند ، گفتند : حالا که مسجدی نیست ، خودت مسجدی بساز .
او گفت : چه خیال قشنگی . اما من که چیزی ندارم . نه زمینی ، نه چیزی که بشه با هاش مسجد ساخت و نه ساختن بلدم .
فرشته ها گفتند : این مسجد از جنسی دیگر است ... مصالحش را تو بده ، ما می سازیم ...
اما او هر بار فقط آه می کشید ...
و نمی دانست با هر آه ، با هر بغض ، با هر کلمه ، با هر ذکر آجری به آجرهای مسجدش اضافه می شود .
آرام آرام ...
با کلمه - با ذکر - با عشق - با راز و نیاز ...![]()
با تکه های دل و پاره های روح ، مسجدی بنا شد ...
مسجدی که مناره اش دعایی بود و هر کاشی آبیش ، قطره اشکی ...
پس آدم ها همه معمارند ...... معمار مسجد خویش ...
......
مسجدی بنا کن ، پیش از آنکه آخربن اذان را بگویند ....
بارون می یاد ...
یادته؟؟؟
بارون باشه ... تو باشی ... یه خیابونی که ته نداشته باشه ...
بارون هست ...
خیابون هم هست ...
اما ...
تو کجایی؟؟؟
دلم انگاری گرفته ...
کی گفته بود که تنهام ...
وقتی تو رو ندارم ...
بازم می گم بدونی ...
منم خدایی دارم ...
همین !!!