قصه های مامان جون هنوز با منه...
مامان جون دیگه قصه نمی گه...
دلم براش تنگ شده...یه عالمه...
امروز شد چند سال که ازمون دوره؟؟؟
دلم برای روی کاپوت نشستن...
با صدای بلند خندیدن...
روشن نشدن ماشین و خوشحالی من...
چهارشنبه ها و خوردن آب انار...
جاده ی فشم و بلند خوندن آهنگ ها...
بی حوصلگی و کوهسار و داد زدن...
کوچه مریم و ... هزار تا خاطره ی دیگه...و آخر آخرش...
دلم برای روزای قشنگ با هم بودن تنگ شده...!
تکرار یاد تو تکراری نیست...
هر بار نوشتن از تو ، اتفاق تازه ایه...
تو بودی و سکوت و دستای سرد پاییز و گرمای حضورت...
تو رفتی و سکوت و دستای سرد پاییز وتنهایی من...
چرا این روزا تموم نمی شن؟؟؟ چرا این همه زیادن؟؟؟چرا لحظه های خوب این همه زود می رن اون وقت این روزا که این همه زشتن نمی گذرن...
خب ببخشید...
نه..به خدا ناشکری نمی کنم...
فقط زیادی خستم...
فقط دلم پاییز پارسال و می خواد...همین..!
نمی دونستم...
نمی دونستم بعد از اون همه...
ترس خوردن...
از غصه نمردن...
نگران بودن،شاد بودن،شادی کردن،خندیدن،گریه کردن...
خداحافظ گفتن و سلام شنیدن...
سلام گفتن و خداحافظ شنیدن...
حالا باید بمونم...
بمونم و...
تیکه تیکه های دلم رو...
به یاد تو که تمامی من بودی...
پر غرورو سخت و عذاب آور...
به هم ببندم.
یک شب...
به خوابم آ مدی!
گفتی:بنویس!
گفتم:بنویسم ، تا چه کسی بخواند،بشنود؟؟؟
گفتی:من!
گفتم:تو که نیستی! عزیز!
گفتی: تمام این لحظه ها را، با چه کسی حرف می زدی؟؟؟ برای چه کسی می نوشتی؟؟؟
گفتم:با خودم! برای خودم!
گفتی:من در تو زنده ام!
گفتم: از این به بعد...
تنها برای تو می نویسم!!!!
دیگه اینجا کسی نیست سرزنشم کنه...
دیگه اینجا هیشکی نیست بگه کارم غلطه یا درست...
دیگه اینجا با حرفام٬با دلتنگیام٬با گریه هام کسی رو ناراحت نمی کنم...
دیگه اینجا می دونم که اشتباه کردم...
دیگه خودم رو گول نمی زنم...دیگه الکی خودم و امیدوار نمی کنم که شاید یه روزی دوباره....
دیگه نیکو و احساسشو ٬خاطره هاشو٬تنهاییاش اینجان. همین...
**********************************
چقدر دوری سخته...چقدر سخته که یکی رو روزی ۲بار ۳بار ببینی و یه دفعه این همه روز نبینیش...چقدر سخته که با یکی روزی شاید بارها حرف بزنی و یه هو این همه روز صداش رو هم نشنوی ....اما چی کار می شه کرد...این یه دوره رو هم باید زندگی کرد...اما دروغ نیست اگر بگم که بی تو٬زنده مانی می کنم...نه زندگانی...